تبلیغات اینترنتیclose
به سرش زد که خود کشی بکند ، شاید این ( رضا نیکو کار )
پیچک ( رضا نیکو کار )
شعر و ادب پارسی

رضا نیکو کار

زائری بارانی ام،آقا، به دادم می رسی؟



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 7 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

به سرش زد که خود کشی بکند ، شاید این آخرین حماقت بود

قرص های برنج را برداشت ، قهرمان رمان وحشت بود

 
مثل دیوانه های زنجیری خود به خود دست هاش می لرزید

آب را توی حلق لیوان ریخت ، صحنه آماده ی جنایت بود
 

رادیو داشت «راه شب » می داد ، زده بود او ولی به بیراهه

آخر خط رسیده بود و براش مرگ شیرین ترین حقیقت بود
 

آب را بی اراده بالا برد ، آه ! لعنت به زندگی ... لعنت

یادش افتاد آخرین دیدار در خیابان استقامت بود
 

یادش افتاد مادرش می گفت : «تو جگر گوشه منی اماـ

اتفاقی برات اگر افتاد با خودت فکر کن که قسمت بود»

 
اصفهانی چه آشنا می خواند : « باز امشب در اوج ...»اما نه

باخودش گفت:می خورم،قلبش آخرین بیت شعرحسرت بود

 
سینه اش را به سیم آخر زد ، قرص ها را یکی یکی بلعید

قرص جوشید و معده اش را خورد ، درد در عمق بینهایت بود

 
مثل یک مار دور خود پیچید ،بعد بی ناله ، بی صدا خوابید

پلکش آرام روی هم افتاد ، خوابش امشب چه قدر راحت بود

 
... دیر از راه میرسد مادر  ، آه ! بی فایده ست دکترها !

دست مادر گرفت دستش را ...گرم ... اما بدون حرکت بود
 

پنج شنبه ، عذاب ، دلتنگی ... دختری که پر از پشیمانی ست

تازه آباد رشت می خواند نامه ای را که توی پاکت بود

 

 

 رضا نیکو کار

http://rezanikookar.blogfa.com/8503.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : رضا نیکو کار زیر باران -1, | بازديد : 402